دیگه دارم از دوست داشتن از عشق اغنا میشم
دارم دیگه به سمت تباهی میرم
دارم میرم قاطی آشغال ها و
همش تقصیر توئه که بهم بها ندادی
اگه یه کم بهم توجه داشتی الان وضعیت من این نبود
دیگه چه جوری باید حالیت میکردم که دوستت دارم
من خواستم و بهت فهموندم که چقدر تو رو میخوام
ولی تو نخواستی یا نفهمیدی که من
، که من حتی حاضرم برات بمیرم
و فقط و فقط بین من و تو
سکوت بود ...

سکوت ...
سکوتی سرد ...
سکوتی اندوهبار ...
اندوهبار ولی واقعی ...
واقعی بود .......
واقعی ..........

ما رو باش که فکر می کرديم ميشه عاشق بود و موند
ما رو باش که عمريه از عاشقی دم مي زنيم
چی می شد اگه دروغ، تو لحظه ی ما جا نداشت
کاش می شد واسه هوس رفاقت ها رو نفروخت
چرا ما آدمها گاهی وقتا خيلی بد می شيم؟
جای مرهم واسه زخم عاشقا نمک می شيم؟
دلخوش هر کی شديم تو زرد از آب در اومد ش
ندونستيم چرا وقتی نوبت ما ست دير ميشه
! شايد اما ندونستيم زندگی چه شکليه
ما به هر حال می پريم بی چشم و دل بی پرو بال
!!!!! ما به مشکی دلخوشيم دورنگی ها رو بی خيال

می ترسم این اشعار هم آتش بگیرد
از بس که داغم تار هم آتش بگیرد
می ترسم از بس پر گناهم روزگارم
پیش از عذاب و نار هم آتش بگیرد
یکبار دیگر امتحان کن با نگاهت
شاید دلم این بار هم آتش بگیرد
نه دل برای سوختن درعشق اونیست 
حتی اگر صد بار هم آتش بگیرد 






اون لحظه ای که عطر تو می پیچه تو باغ تنم
اون لحظه ای که اسم تو ، تو سینه فریاد میزنم
اون لحظه رها شدن از حال و روز خویشتنم
با دیدنت زنده میشم وقتی که میری میشکنم
قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن
چشمی که چشم براهته بیهوده گریونش نکن
اشکای دونه دونمو سیلاب بارونش نکن
این دل عاشق منو بی سر و سامونش نکن
تا وقتی قلب عاشقم بخاطر تو میزنه
طلسم تنهایی من با دستای تو میشکنه

آخرین لحظه ی دیدار تو رو تو سینه فشردم
آره تا روز قیامت تو رو به خدا سپردم
****
اشکمو پاک کردی گفتی که یه روزی بر میگردی
اما فهمیدی دروغه از نگاه تلخ و سردم
****
دستمو گرفتی اما عشق رو از چشام نخوندی
رفتی تو به بینهایت غم توی دلم نشوندی
****
حالا این جا تک و تنها چشم به راه تو نشستم
میدونم بر نمیگردی ولی باز دل به تو بستم
****
کاش میبودی و میدیدی که هنوز عاشق ترینم
رفتی تو به بی نهایت ولی من روی زمینم
****
حالا که بر نمیگردی پس یه شب بیا تو خوابم
بگو که یاد من هستی بیش از این نده عذابم
****
کاش فقط یه بار دیگه تو رو می دیدم یه لحظه
جون میدادم تا بفهمی عشق تو چه قدر می ارزه
ولش کن
وقتی راهی نیست
میان این همه ماندن و عمری رفتن .
وقتی می دانی
این دستها برای تو می ماند و این لبخند.
وقتی قرار نیست نه تو بروی نه من ،
چرا چانه بزنیم برای نبودن ؟
بگو همه ساکت شوند !
حتی تیک تاک ساعت .
می خواهم تبسم تک تک لحظه هایت را نقاشی کنم
می خواهم از ته دل برایت بخندم.
آنوقت ...
آنوقت تو برایم دستهایت را
معنا میکنی
و مجسمه ای می سازی از عریانی خیالم
پریشانی آن همه بوسه و نوازش .
و بعد از نو باور کنی که دوستت دارم !
و من ...
و من دورترها باور کرده ام که دوستم داری !
گوش کن !
انگار کسی آن دورها
آمدن زمستان را فریاد می زند
انگار کسی از باران می گوید
و انگار باز کسی میخواهد ...
ولش کن !
همین بس که هم تو هستی
هم من !
هم باران
و هم پاییز.
بقیه تنها بهانه س !
همین بس !

چون مي روي ، نرم و اهسته برو!...
اي پرنده رها شده از قفس!...
اگر كه قصد سفر داري...گامت را ارام و اهسته بردار.
از برم اگر كه ميروي...آرام تر بگذر.
آه!...كه نمي داني اين سفر روح خسته ام را چگونه
به دو نيم ميكند و انرا مي فرسايد....
چون مي روي...برو وليكن يكباره از برم مرو...
مگذار يكباره از پا درافتم...
چون مي روي، نرم و اهسته برو...
جدائيت بر دوش من همچون كوهي سنگين است.
شايد تا بحال مشايعت كننده نبوده اي تا بداني
كه فراق و جدائي و وداع چه سان صعب و دشوار است...
وداعت توفاني سهمگين مي افريند...
اگر كه فرياد رعد و برق اين توفان را نمي بيني...
به باران هنگام طوفان نظاره كن...
آري!...باران اشك بي طاقتم را بنگر
كه چگونه فرو مي ريزند...
گر ميروي..برو..خدا بهمراهت...
ولي آهسته و آرام از كنارم بگذر...
بگذار اشك سرخ چشمانم گذرگاهت را
با مراسم و تشريفات خاص آن گونه كه شايسته توست،
چراغان كند.
تو ازادانه پرواز مي كني
اما بنگر كه من چگونه
هنوز در قفس دلتنگي تو اسير و زنداني هستم.
تو مي روي
اما نسيم، شميمي از ياد معطر تو برايم به ارمغان مي اورد.
برو...خدا بهمراهت...
اما ياد تو لحظه به لحظه به كوچه باغ خيالم سفر مي كند
و ياد دلنشين تو لحظه لحظه در پريشاني خيال من خواهد پيچيد.
به انتظارت خواهم ماند ، تا ابد ، برای همیشه ......

گفتم نرو پر پر می شم ، گفتی می خوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم ، گفتی می خوام تنها باشم
گفتم دلم ، گفتی بسوز ، گفتم يه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی می شه ، گفتی هدر شد شب و روز
گفتم آخه داغون ميشم ، گفتی به من خوش می گذره
گفتم بيا چشمام به تو ، گفتی آخه کی می خره؟
گفتم منو جنس می ديدی؟ ، گفتی آره بی قيمتی
گفتم يه روز کسی بودم ، با من نکن بی حرمتی
گفتم صدام می ميره باز ، گفتی به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پير شدم ، گفتی که از تو سير شدم
گفتم تمنا می کنم ، گفتی می خوام خوردت کنم
گفتم بيا بشکن تنو ، گفتی فراموش کن منو

آخه چه جور دلت اومد تنهام بزاری و بری
آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم
آره همش بهونه بود مساله یار دیگه بود
دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود
برو با یارت عزیزمرها کن این تن منو
الهی صد ساله بشه عشق قشنگ عزیزم
اما یه قول بهم بده یارت رو تنها نذاری
که مثل من اسیر بشه زجر جدایی بکشه
منم یه قول بهت میدم یه روز فراموشت کنم
قلبمو سنگی بکنم عشقتو خاکستر کنم
اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی
بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه

دیگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
دیگه از شنیدن زنگ صدات خسته شدم
چه جوری بگم هنوز دوست دارم آخه...
انگار که بیشتر از این بودن باهات خسته شدم
منی که عمرم و زندگیم تو چشمای تو بود
باورت نمیشه از رنگ چشات خسته شدم
اینقَدَر نگام نکردی که دیگه زد به سرم
از اون آتیش خوابیده ی تو نگات خسته شدم
تو به من میگی بی انصافم و حق داری بگی
با کدوم بهونه بنویسم برات خسته شدم
اونقَدَر آب و هوا واسم عوض کردی که من
آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
گفتم این کارو نکن ، کردی و رفتی و ببین
دیدی آخر از تموم اون کارات خسته شدم
حرفات انگار دیگه روی دل من نمی شینه
اینقَدَر عوض شدی که من به جات خسته شدم
شب و روزات مثل روز و شبای قدیم نبود
از دست تفاوت روز و شبات خسته شدم
دیگه فرقی نداره پیشت باشم یا نباشم
تو یه بی تفاوتی من ازفضات خسته شدم
دوست داری بری برو دلت می خواد باشی بمون
من که ازتمام حرف و تصمیمات خسته شدم
اینقَدَر صدام نکردی ازخودم بدم میاد
از این اسم مهسا و نگفتنات خسته شدم
یه روز غریبه ای یه روز آشنا ، من از
بازی زشت و غریبه آشنات خسته شدم
تو چی فکر کردی؟ خیال کردی من عاشق می مونم
من ازاین فکرای غرق ادعات خسته شدم
واسه تو حتی دیگه شبا دعا نمی کنم
راستشو بخوای دیگه من از دعات خسته شدم
من شکایت تو رو به کی کنم؟ کجا برم؟
به جون خودت قسم نه ، به خدات خسته شدم
چقدر ببخشمت من دیگه چیزی ندارم
به خدا ازدست این همه خطات خسته شدم
روزی صد تا غم و غصه توی قلبم میزاری
منم آدمم از این دل بی اعتنات خسته شدم
تو خودت منو نخواستی من که گناهی ندارم
از دست اون چشای دور از وفات خسته شدم
شعرو اینجوری نوشتم کسی با خبر نشد
مثلا" من از تو و خاطره هات خسته شدم
ای خدا اینو فقط منو تو و اون میدونیم
نشونم بده یه جور راه نجات ، خسته شدم...

ای وجود من.... ای همه چیز من....
امروز به خواست قلبم برای تو می نگارم...
تنها می خواهم چند کلمه چند جمله کوتاه بنویسم...
اینک که روز ها اینگونه با شتاب از زندگی ما می گریزند.
اینک که گردونه جاودانی زمان ، بی لحظه ای توقف به سیر همیشگی اش ادامه میدهد.
به من بگو ستاره من ...
آیا هیچ عشقی می تواند جز راه فداکاری و ایثار نفس ...
جز از راه کاستن خواهش های رنگین و آلوده پیروز گردد...؟
اگر چنین است پس هیچ نیرویی قادر نیست در عشق ما ...
در این حقیقت که تو به من تعلق داری ، و من با همه وجودم
از آن تو هستم..........
تغییری وارد سازد؟
زیبای مقدس
به طبیعت...
به شکوه و جلال خفته در آن....
و به عظمت و ابهت جبروتش نگاه کن و خود را با این تابلوی آسمانی تسکین ببخش.
من به خوبی میدانم که تو ...
تو وجود عزیزی که فانوس امید من در شب تاریک حیات هستی.
پیوسته رنج میبری...
از مصائب و دردهای ناگفتنی
ولی اگر می توانستیم با هم زندگی کنیم.
اگر قادر بودیم فردای آینده مان را یگانگی بخشیم تحمل این آلام و رنجها برای هردومان ...
هم من و هم تو ، آسانتر بود ...
دلم از گفتنی ها...
از آنچه باید با تو در میان بگذارم لبریز است، ولی لحظات ملال انگیزی پیش می آیند که احساس می کنم حتی کلمات ...
حتی این حروف روان نیز نمی توانند ترجمان احساس و خواسته هایم باشند...
نمی توانند آنچه را که من می خواهم ،
آنچه را که قلب من می خواهد برای تو نقاشی کند.
اینک یکی از آن لحظات است .
از آن لحظه های سیاه و اندوه بار ... از آن دقایق پریشان و سرسام انگیز...
تو نشاطت را حفظ کن ای گل من .... و ای تنها گنجینه زندگی من...
از آن من باش همانگونه که من به تو تعلق دارم .
شاید خداوند آسایش و فراغتی را که بیش از هر چیز مورد نیاز ماست به ما ارزانی بدارد!

شوق بازآمدن سوی توام هست اما...
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست؟
رفته ای اینك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما
آیا باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
كه مرازندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم كه تو را در خور؟ هیچ!
من چه دارم كه سزاوار تو؟ هیچ!
تو همه هستی من ، تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟ همه چیز
تو چه كم داری؟ هیچ
آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا،هرگز!
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور؟
سینه ام آینه ای ست با غباری از غم
نه چه می گویم،
آه با تو اكنون چه فراموشیهاست...
* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه مي گويي احساس شرم نخواهم کرد . مي دانم که تو فرزند محبوب خدا هستي و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خويش مي گيرد
* قلب من ، من به تو ايمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برايت دعا مي کنم . دعا مي کنم که به کمک و حمايتي که احتياج داري ، برسي
* قلب من ، من به تو ايمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نياز داشته باشد يا شايسته اش باشد قسمت خواهي کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوي خدا گام بر مي داريم
* از تو مي خواهم به من اعتماد کني . بدان که به تو عشق مي ورزم و مي کوشم که تمام آزاديي را که براي شادمانه تپيدن در سينه ام به آن نياز داري ، به تو بدهم
* هر کاري لازم باشد انجام مي دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگي نکني
مرد نجوا کنان گفت : ای خدا ای روح بزرگ ! با من حرف بزن . وچکاوک با
صدای قشنگی خواند اما مرد نشنید . پس مرد دوباره فریاد زد : با من حرف
بزن و برقی از آسمان جهید و صدای رعد در اسمان طنین انداز شد اما مرد
باز هم نشنید .
مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : ای خالق توانا معجزه ای به من نشان
بده . و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد اما مرد متوجه نشد
و رو به آسمان کرد و گفت :پروردگارا لااقل بگذار تو را ببینم . و ستاره ای در
آسمان درخشید و مرد باز هم متوجه نشد .
پس با ناامیدی ناله آغاز کرد : خدایا مرا به شکلی لمس کن ٬ و بگذا
ر حضورت را در اینجا احساس کنم . آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را ا
ز آسمان بر روی زمین دراز کرد و مرد را لمس کرد ٬ اما مرد با حرکت دست
پروانه ها را دور کرد و قدم زنان
رفت ...
زندگی هم زشت هم زیباست
گر که زشتی آفریدی
زشتی اش در قعر شب پیداست
گر که زیبایی
یقین
می ماند و خود
نقش بی همتاست
پس تویی نقش آفرین
نقاشی ات یکتاست
می کشی نقش پری تا آورد
از آسمان رازی
کز آن روشن شود دنیا
می کشی دیوی که باشد بی سرو بی پا
می وزد توفنده بادی
غرد و ویران کند هر جا
بازوانت پر توان
خود می کنی تقدیر خود
یا زشت یا زیبا
پس تویی نقش آفرین نقاش بی همتا

بی تو به چه کسی می توان دل بست که دلواپس بود اما دلواپسی نداشت
تو را دوست دارم
تو را به جای همه آنانی که نشناخته ام 
دوست می دارم
تو را بجای همه روزگارانی که نمی زیستم
دوست می دارم
برای خاطر عطر گستر بیکران
و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود
برای خاطر نخستین گل
تو را بخاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه آنانی که نشناخته ام دوست
می دارم
جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود خویشتن را بس اندک می بینم
تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
برغم همه آن چیزها که بجز وهمی نیست
دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی!
حال آنکه بجز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
چشم من گم شد و تو پنجره ها نیومدی
گفته بودم : واسه خاطر خدا.............نیومدی!
یکی گفت شبای مهتاب بشینم دعا کنم
بالا رفت دستای من واسه دعا.................نیومدی!
واسه تو نوشته بوذم که دلم دیوونته
تو گذاشتی به حساب یه خطا..................... نیومدی!
یکی گفت برو واسه کبوترا دونه بریز
دلمو ریختم واسه کبوترا..............................نیومدی!
سبزی زندگیمو بستم به غوغای ضریح
امانت دادم اونو دست رضا(ع) .................................نیومدی!
نذرمو نوشتمش رو گلا ، تا یادم نره
نذرا رو یکی یکی کردم ادا................................... نیومدی!
گفته بودن بیا از عشق تو دیوونه شده
لااقل برای خاطر شفا ...............................نیومدی!
وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه
وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه
سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب
عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب
تو اين سكوت بی صدا ، بازم دلم از تو رميد
خسته و دل شكسته ام ، خالی ام از عشق و اميد
اين گريه هميشگی ، مونده تو شبهای من
تو اين روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی ياد من
اين قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونيه
ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه
صدای آخرين من ،تا تو نيای در نمي ياد
تك تك لحظه های من ، فقط تو رو ازم مي خواد

اینجا من هستم و سکوتی محض
سکوتی شکسته و در هم بخاطر هر روز ندیدن تو
اینجا من هستم ِ تهی از زندگی و روزمره گی
خالی تر از همیشه ِ با کلافی در هم و پیچ در پیچ
معنی سکوت را با چشمانم برایت بارها فرستاده ام
اینجا من هستم و سازی مبهم
اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و گلی پر پر شده از عشقی کور
من هستم و یکرنگی شکسته ام
اینجا در شهری دور من مانده ام و انتظار هر لحظه که میایی
در شهری خاک گرفته و غروبی دلتنگ
که سینه ام را هر آن میدردد
اینجا من مانده ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سیمای شکسته تر از همیشه
اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی ات ....................

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي
در باغ نگاه ياس اميد تـويـي
در بين هزار پونه آنكس كه مرا
چون روح نسيم زود فهميد تويي

اکنون در کنارم نیستی و بر تمام وجودم نیلوفر تنهایی پیچیده است
غم نبودنت در قالب اشک نمایان می شود که از دلم سرچشمه می گیرد و راهی به چشمانم دارد
می ترسم بی تو با هر قطره اشکی که می ریزم , عشقت در دلم کمرنگ تر شود
می ترسم این اشک ها , عشقت را ذره ذره بشویند و با خود به سوی عدم ببرند
اما این عشق ماندنیست...![]()
مرگ عشق را در دلم احساس می کنم
آیا عشق هم فنا می شود ؟؟؟![]()
ندای درونم رو به خاموشی است...!!!
ندایی که هر لحظه صدایت می کند...
بیا و مگذار مرگ عشق مقدسمان را نظاره گر باشیم!
بیا تا قلب مجنون ترین فرهاد را تقدیمت کنم
بیا که این عشق عاشقانه عشقت را می طلبد
![]()
من قلب خود را به تو تقدیم می کنم هدیه ای از این گرانبها تر سراغ ندارم
برخی می گویند در برابر معشوق باید جان سپرد ولی به عقیده ی من
جان چه ارزشی دارد جانی که دل در آن نباشد
تقدیمش به معشوق ارزش مشتی خاک را دارد
دلی که با جان تقدیم گردد هدیه گرانبهایی است
اما من دل خونین خود را با اشک چشم به پیشگاهت تقدیم نموده ام
حال تو به این هدیه ناچیز من اهمیت نمی دهی
تقصیر با من نیست من بهتر از این هدیه ای ندارم
من هستمو یک دل خونین و دو چشم اشکبار
که آنها را هم به تو تقدیم کرده ام…
به سراغ من اگر مي آييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

آخرين ديدار است!
من نگاهم پر اشك
و زبانم بسته
بسته از شكوه تكراري عشق
او باز هم ميخندد
خندهاش شيرين است
با تلنگر، به بيان پيشين
باز هم ميپرسد!
گوئيا باورش نيست كه من
منٍ افسرده و تنها ديگر
ديگر از كوچه تنهايي او
به ملاقات دلش باز نخواهم آمد
بازهم ميپرسد:
من، تو را فردا
به چه ساعت
و كجا
بازهم خواهم ديد؟
بازهم ميپرسد!
و جوابش تنها ديده گريان من است...
ته آن كوچه پير
زير گيسوي بلند آن بيد
باز هم ميآيي؟
دستم از گرمي دستش تبدار
ميفشارد محكم
با بيان قاطع
ولي اينبار به لحني ديگر
من تو را خواهم ديد
دل قوي دار
قوي
قوي چون يك مرد

نمیدانم کدامین سخن من تو راآزرد و قلبت را شکست ؟
نمیدانم کدامین کارمن تورارنجاند،نمیدانم کجای کارمن اشتباه بود...
نمیدانم درطی مدت دوستیمان چه خطایی ازمن سرزدکه تواینگونه بامن رفتارکردی.......
نمیدانم چه کسی توانست جای مرادرقلب کوچکت بگیرد،نمیدانم چرابامن چنین کردی؟
حتی نمیدانم پیش چه کسی شکایت کنم ودردودلم را برایش بازگوکنم......
نيمه شب كوبيد به در ، گفت:كه عاشق خانه است، زير لب گفتم كه هر كس است ديوانه است. مادرم آن گوهر يكتا و مهر و دوستي آمد در را باز كرد و گفت : آري ، خانه است. گفتمش تو كيستي از ما چه مي خواهي بگو؟ گفت: نام من براي تو بسي بيگانه است. قاضي در دادگاه عشق و بعد از سالها نوبت گفت: پرونده ات در جهان افسانه است. گفتم آخر بيگناهم... گفت: متهم هستي وجرمت ديدن جانانه است. مادرم از دادگاه عشق استنباط خواست كه اين دختر پاك است و تقصير دل ديوانه است. گفت قاضي: گر كسي در ماجراي زندگي ديوانه شد ، عقل و خرد فرزانه است. بعد بستند دست و پايم را به زلف دلبرم . گفت قاضي:اين اسير زلف همچو شانه است ! گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع بي گناهم، چون اسير اين دل ديوانه است. لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستند . پاسخش دادم كه شاهد من پيمانه است. گفت: پيمانه كه هر لحظه در آغوش كسي است، اين شاهد و برهان و مدرك نيست. بعد طبق 5 اصل بند
عشق و عاشقي، قاضي گفت: كيفرت حبس ابد در گوشه ميخانه است. با خود گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت ساكن ميخانه بس شكرانه است . گفتمش گر يار را بوسم چه باشد كيفرم؟ گفت: جرمت سوختن ، چون شمع و پروانه است. گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه اي , چون سوختن بهر ياران كار بسي ديوانه است. از تعجب خشك شد بر جاي قاضي خويشتن! با خودش گفت: كه اين دختر صدمرتبه ديوانه است ! گفت: آقايان ، خانمها ، رئيس دادگاه ، دادستان محترم هر كس در اين كاشانه است ، چون قضاوت بهر ديوانه ندارد ارزشي
معلوم شد... ديوانه است ... ديوانه است

پلان اول:
زن:تو مرا دوست نداري؟
مرد:مگه مرض دارم که ازصبح تا بوق سگ ميرم سره کار اگه تو نبودي اين همه هزينه نداشتم
زن:اگه راست ميگي پس چرا نميريم رستوران
مرد:خوب زنگ بزن رستوران برات غذا بيارن من حوصله ندارم برم بيرون غذا بخورم
زن:اگه منو دوست داري. چرا نميريم سينما؟
مرد:اين حرفها را به کسي نزني خنده اش ميگيرد.اين همه فيلم و سي دي تو خيابون ريخته
زن:ديدي گفتم مرا دوست نداري
در اينجا صداي قهر کردن ومشاجره مي ايد. اما از انجا که نوشتن ديالوگها ممکن است بد اموزي داشته باشد از نوشتن معذوريم
پلان دوم
مرد:تو مرا دوست نداري
زن:پس اين همه غذا درست ميکنم لباس ميشورم خونه جارو ميکنم ماله عمه ام است؟
مرد:بيخودي سر من منت نگذار غذا ها که ماله رستوران سر کوچه است شستن لباس ها هم کار لباسشويي است تميز بودن خانه هم به مدد پول بنده ودستان زحمتکش اقدس خانم است.
زن: خيال کردي ابجي خودت تو خونه دست به سياه سفيد ميزنه؟
مرد:به ابجيه من چي کار داري؟تو مرا دوست نداري.
زن:پس از صبح تا شب ونگ وونگ بچه ات رو تحمل ميکنم چيست؟
مرد:منظورت مربي مهده کودکه؟
زن:مثل اينکه من پا به پاي شما دارم تو اداره کار ميکنما.
مرد:ما که تا حالا حاصل دست رنج شما رو نديديم.
دوباره صداي قهر
پلان سوم:
توصيه:
براي اثبات دوست داشتن اين همه دنگ و فنگ؟
اقاي محترم لازم نيست اين همه منت سر خانمتان بزاريد.
خانمها هم همينطور.
يکي از راه هاي ابراز دوست داشتن بدون هيچ مناسبتي به او که دوستش داريد بگيد دوستت دارم
به همين راحتي
قابل توجه بعضي هااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هميشه بايد عکس دوست پسرتو رو توي کيف پولت بذاري،هر وقت دچار مشکل بزرگي شدي، بهش نگاه کني. اون وقت احساس مي کني هيچ کدوم از مشکلاتت به اندازه اين يه دونه مشکلت نيست.
(مرد براي عاشق شدن به چندين قرن نياز دارد و براي فراموشي به يك دقيقه.........ولي ...زن براي عاشق شدن به يک دقيقه نياز دارد و براي فراموش کردن به چندين قرن

انقدر که این خانمها با معرفتن یاد بگیرن بعضی ها![]()
)



الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
ازتنگنای محبس تاریکی
از مـنجلاب تیره این دنیا
بانـگ پرااز نیاز مرا بشو
آه، ای خدای قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گـناه و تباهـی را
دل نیست این دلی که بمن دادی
در خون تپیده آه، رهایش کن
یا خالی از هوی وهوس دارش
یا پای بند مهـرو و فایش کن
تنها توآگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه، ای خداچگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویـی امـید جسـم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا بیاموزش
از برق چشـم غیر رمیدن را
عشقی بمن بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری بمن بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یکشب زلوح خاطر من بزدای
تصویر عشق ونقش فریبش را
خواهم به انتقام جفا کاری
در عشق تازه فتح رقیبش را
اه ای خدای که دست توانایت
بنیاد نهاد عالـم هستی را
بنمای روی واز دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود به غیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جـام باده فـرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منـجلاب تیره این دنـیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا
اگر حلقه عشق از طلاست ، حلقه دوست از وفاست .. . . بي وفا يادي هم از ما بکن

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر
کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش
شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم برای اون که بفهمم چقدر دوسم
داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور
نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از
عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.
عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پارو زنان سوي تو فرستادم
وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستي و قايقم ، غرق شد
خداوند مي فرمايند : هرگاه بنده اي مرا مي خواند آن چنان به سخنان او گوش مي دهم كه انگار بنده و آفريده اي جز او ندارم اما شگفتا بنده ام همه را طوري مي خواند كه انگار همه خداي اويند جز من !!!
دلم گرفته از آدمایی که میگن «دوستت دارم» اما معنی شو نمی دونن!!!
از آدمایی که دوست دارن مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن!!!
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن اما وقتی خورشید میشه همه چیز یادشون میره...

زندگی را دوست دارم
نه در قفس


عشق را دوست دارم 
نه در هوس 
تو را دوست دارم
تا آخرین نفس .!!
![]()



زندگي را دوست دارم اما نه در قفس
بوسه را دوست دارم اما نه روي هوس
تو را دوست دارم تا آخرين نفس

وقتي دلش رو بدست آوردي ميخ رو از ديوار بکن...
ولي چه فايده که جاي ميخ روي ديوار مي مونه

گفتم دوسم داري
گفت اره
گفتم
چند تا؟
دستاتشو برد بالا و بازشون كرد
توي دستاش خالي بود!؟!!؟!؟؟!


می خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت :
اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم و طاقت
دیدن اشکاتو ندارم دختر سرشو پایین انداخت و گفت : میدونی چیه ؟
من دوستت ندارم ! من ... من بدجوری عاشقت شدم .
پسردستای دخترو رها کرد و باقیافه ای غمگین از دختر جدا شد .
دختر فریاد زد : مگه دوستم نداری ؟؟ چرا داری میری ؟
پسر جواب داد : چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم
دخترگفت : فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنها باشه
توی دنیا نمی مونه !!! تو که دوست نداری من بمیرم هان ؟؟؟
پسرگفت : آنقدر دوستت دارم که نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی !
چون میگن عشق یه جورگناهه . دختر : اماعشقم پا که !
پسر فریاد زد : عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه و
دختر و برای همیشه تنها گذاشت .


![]()
حتي به خودت هم دل مبند . مي رسد روزي كه حتي نگاهت را نمي شناسي
![]()
دوستت دارم
مي دوني چرا تا حالا بهت نگفتم دوست دارم ؟ چون مي ترسم مي ترسم اگه بدوني كه چقدر دوستت دارم از شدت خوشحالي جون بدي و ديگه مال من نشي
![]()
ماه زندگي
همه آدم ها شب رو اميد ديدن روز دوست دارند اما من شب رو به اميد ديدن تو دوست دارم آخه تو شب ها تو آسمون مي درخشي مي دوني چرا؟ چون تو ماه زندگي مني و اونقدر قشنگي كه خدا دلش نمياد فقط براي من بتابي به خاطر همين توي شب هاي سياه تو مي شي ماه تموم آدم ها
![]()
آبي
آبي ترين آب ها در آبي بودن دلي چون آي عشق من رنگ آبي به خود مي گيرد و آبي آسماني را به رخ تمام رنگ هاي دنيا ميكشد آبي باشيد آسماني بمانيد
![]()
زيباترين
وقتي گريه مي كني رنگ صورتت پاك مي شود اشك هاي تلخ زيبايي ات را به تاراج مي برند وقتي مي خندي اما انگار رنگين كمان را بر رخت نقاشي كرده اند بخند كه زيباتريني
![]()
اشتباه
به تو تكيه كردم غافل از اينكه تو خودت متكي به بادي
![]()
مثل اشك
وقتي سرت رو مي ذاشتي رو شونه هام اشك مي ريختي عاشق اشك هات مي شدم ولي هيچ وقت فكر نمي كردم كه مثل اشك هات يه روزي از چشم هات مي افتم
![]()
رفتي
خنديد خنديدم گريه كردي گريه كردم شاد بودي شاد بودم غمگين شدي غمگين شدم رفتي .... من؟....ماندم
![]()
بالاخره
شك نكن ما به هم مي رسيم شايد اينجا نه ... ولي......شايد.....اما....اگر....حتي....حتما....بالاخره....به هم مي رسيم

هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند


نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم























شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست !
دادگاه عشق : قسمم قلبم بود .
وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و
دلسوختگان قاضی نامم را بلند خواند
و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد
و من محکوم شدم به تنهایی و مرگ ...
کنار چوبه ی دار از من
خواستند آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند :
دوستت دارم ...
قلبم می گفت :
دوستش بدار
پاهایم می گفت :
به طرفش برو
دستهایم میگفت :
در آغوشش بگیر
اما قلبم می گفت :
غرورت را از دست مده !
تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی
با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی
صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی
شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی
گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم
من از این پس به همه عشق جهان می خندم
به هوس بازی این بی خبران می خندم
من از آن روزی که دلدارم رفت
به غم و شادی این بیخبران می خندم
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی خیلی سخته که سالگرد آشنایی عشقت رو بدون ححضور خودش جشن بگیری خیلی سخته روز تولدت را همه بهت تبریک بگند جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره خیلی سخته که همه چیز رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه دیگه ن
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
|
یارخوب و مهربونم میخوام دستات و بگیرم |
|
عشق من عاشقم باش
|

قلبی که عاشق است![]()
حرفی که صادق است![]()
شعری که بی بهاست![]()
شرمی که اشناست![]()
دارایی من است![]()
![]()
ارزانی تو باد![]()
![]()

قلبی که عاشق است![]()
حرفی که صادق است![]()
شعری که بی بهاست![]()
شرمی که اشناست![]()
دارایی من است![]()
![]()
ارزانی تو باد![]()
![]()
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر
دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق
شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است ![]()
![]()

تقدیم به تو ای خیال من ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من
تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.
تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .
میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.
می دانی چرا؟
چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .
پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .
بنابراین:
هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.
ای عشق من ، ای عزیزترینم:
چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من شدی .
پس:
برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.
بنابراین:
قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :
عاشقانه دوستت بدارم .![]()
![]()
قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه:
عاشق باش…
عشق بورز…
عزیز دلم:
عزیز دلم:
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
و
ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل
اذهان دل تحلیل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم خلق
لباس عافیت بپوشند و ( ناجوان مرد از شرم بمیرد)…
عزیز دلم:
کودکان معصوم خلق…
بگذار بنویسم
به یک بار نوشتنش که می ارزد.
من هیچ وقت به وعده هایم وفا دار نبوده ام می دانم.
یا یاریم کن که برای تو باشم …
یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.
((((((همین))))))
((ببخش ))
دوباره تند رفتم…
دوباره تند رفتم…
تند رفتم…
عزیز دلم :
دوباره از نو می نویسم…
از نو می نویسم…
سلام

.jpg)

ای غم تو یاورم باش اگر یاورم گذشت
به ملت میگیم بابا ملت ...من نمیتونم از جام بلند بشم.
..تورو خدا دستمو
بگیر کمک کن از روی زمین بلند بشیم....
میگن...میدونی چیه..
.آخه ما تورو خیلی دوست داریم..(بد بختی راستم میگن)
ولی از اونجایی که خیلی دوستت داریم ...
طاقت دیدن این وضع تورو نداریم.
..نمیتونیم ببینیم تویی که تا دیروز بچه شیطونه محلتون بودی
و صدای خنده هات تا هفتا آسمون اونور تر میرفت به این
روز افتادی...
میگم خوب باشه...من خودم به هر بد بختی هست از روی زمین بلند
میشم...ولی خدایی دستمو بگیر بتونم این چنتا قدم مونده رو
هم
بردارم...میگن بابا چرا نمیفهمی...ما نمیتونیم این وضع تورو بب
ینیم.
...والا به خدا آدم میمونه چی به این بنده های خوب خدا
بگه..
بابا تورو خدا...نزارین این جوری له بشم...مرگ که دست
خداست.


وسيع ترين كلمه، " بهشت "
است.
قلب تو رو به چی تشبیه کنم ؟ به نظرت جایی به این زیبایی وجود داره ؟ به نظرم میشه گفت خونه ی مادربزرگه !! چرا ؟ چون ارامش داری .. چون وقتی می دونی که اسمت تو قلبش دیگه هیچی کم نداری !
اره انقدر زیباست که نمیشه به هیچی تشبیه کنم .. همه ی دنیا رو بهم بدن . همه ی خوبی ها همه ثروت دنیا رو هم بهم بدن با یک تار موی قشنگت عوض نمی کنم !
قلب تو =====> عشق + صداقت + معرفت = عاشق !!!!
+
من ======> عشق + صداقت + معرفت = عاشق !!!!
=
۲ نفر به معنای عشق ~ ۲ نفر عاشق ~ ۲ نفر به معنای ۱ نفر
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار![]()
عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز![]()
عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
عشق يعني مهتاب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت..شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق![]()
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن![]()
نمیدونم که چرا اینارو مینویسم ولی مینویسم..............![]()

فقط برای ۱ نفر ...
فقط برای یک نقر زندگی کردن ...
زندگی و شادی رو با یک نفر تقصیم کن ...
شاد بودن دلیلش تویی و تو هستی خوب ما شادیم ...
عشق تو زندگی باعث شادی و ارامش میشه ...
همه چیزتو با یه نفر تقصیم کن و عاشق همون یک نفر باش ...
با جرات برای اون یک نفر بمیر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
تورو نباید می دیدم از همون روز اولی که شدم عاشق نگاهت شدم راقب چشات ![]()
منم یه راه نجات از چشات نداشتم و ارتباط و برقرار کردم از دم .![]()
قلبم هر دم واسه تو می زد نگفتم سمتم برگرد همه اطرافیان من سردن از من ![]()
بعد باریدن چشام از غم هر شب بهم گفت تورو اصلا نبخشم ... ![]()
تو نارفیق شب هامی که من دارم تو حوالی اسمونا میمیرمو ... ![]()
میدونم اصلا نداره حال من ارزش تو برو ولی حرفای تو یاده من هستش .. !! ![]()

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

در کتاب خواندم سیگار بد است دیگر سیگار نکشیدم .
در کتاب خواندم مشروب بد است دیگر مشروب نخوردم .
در کتاب خواندم عشق بد است دیگر کتاب نخواندم !!!

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد ...
وسعت تنهائيم را حس نکرد ...
در ميان خنده هاي تلخ من ...
گريه پنهانيم را حس نکرد ...
در هجوم لحظه هاي بي کسي ...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد ...
آن که با آغاز من مايوس بود ...
لحظه پايانيم را حس نکرد .

( بازم دلم گرفته...
می خوام گریه کنم .
می ترسم از دستت بدم .
اگه از دستت بدم می میرم .
و...)
این ها حرفایی بود که حدود ۲ هفته پیش بهش می گفتم و گریه می کردم.
و ...
و از دستش دادم .
و ...
و نمردم .
اون الان داره با کسی که دوستش داره زندگی می کنه و من ...
من دارم با خاطراتش .
اون تو زندگیش خوشه و من ...
من هر روز آرزوی مرگ می کنم .
آخرین حرفایی که بهش زدم این شعر بود .
فقط همین :
آخه چه جور دلت اومد , تنهام بذاری و بری
آخه مگه حرفی زدم , زخم زبونی من زدم
آره همش بهونه بود , مساله یار دیگه بود
دلت هوایی شده بود , کارم از کار گذشته بود.
برو با یارت عزیزم , رها کن این تن من رو
الهی صد ساله بشه , عشق قشنگت عزیزم
اما یه قول بهم بده , یارت رو تنها نذاری
که مثل من اسیر بشه , آواره از خونه بشه
منم یه قول بهت می دم , یه روز فراموشت کنم
قلبم رو سنگیش بکنم , عشقت رو خاکستر کنم
اگه یه روز خواستی گلم , کسی رو نفرینش کنی
بگو که مثل من بشه , زجر جدایی بکشه
آدم عاشق به عشق از دست رفتش این رو می گه ...
می گه خوشبخت شه
خوشبخت...
و خود عاشق ...
و عاشق همیشه تنهاست ...
مثل من .
کاشکي که مانيتورت بودم، هميشه رخ به رخت بودم ...
کاشکي که كيبردت بودم، هميشه لمسم ميکردي ...
کاشکي که ويست بودم، هميشه روي لبت بودم ...
کاشکي که موست بودم، هميشه تويه مشتت بودم ...
کاشکي که پسوردت بودم، هميشه توي فکرت بودم ...
کاشکي که کامپيوترت بودم، هميشه عاشقم بودي ...

- دچار يعني عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
